رویای شیرین فردا

دیدن دوست و همکاری قدیمی که باعث زنده شدن خاطراتی می شود که بخشی از ذهن ما را به خود اختصاص داده اند.
لحظات خوش که البته مرا به این وا می دارد که آینده چند سال بعد را برای خودم با یک اصول تعریف شده و بر مبنای مهارت هایم بنویسم. برای خودم مسیری را تعیین کنم تا فردا از بودن در فردای خودم لذت ببرم

چند راهکار جدید برای اینکه حال دلمان خوب باشد

همه ما در اطراف خود با انسان هایی روبرو هستیم که گرچه اهل کتک کاری و دعوا نیستند و جنس خشونت شان متفاوت است. اما انسان هایی هستند که با توسل به قدرت جادویی کلمات و زخم زبان، اثر مخربی را روی روح و روان دیگران می گذارند. در این مقاله چند راهکار برای مواجهه اصولی تر با این شرایط گفته شده است.

بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

نگاهش به دور دست ها بود و در میان درختان با خودش حرف می زد؛ در حالیکه صدایش پر از اندوه بود، احساس تنهایی می کرد، انگار تنها ادم روی زمین بود. چشم هایش سرما خورده و از بی خوابی های مکرر گود افتاده بودند. گریه مشت شده بود توی گلویش. روی اشک هایش عینک…Continue reading بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

کاش حرف زدن بلد نبودیم

ما ادم ها حرف های زیادی در دلمان داریم، هر وقت کسی را می بینیم دلمان می خواهد گوش هایش را حداقل برای ساعتی در اختیار ما بگذارد تا خالی شویم از انباشت های ذهنی، روحی و فکری. خالی شویم از تمام آنچه که روی دلمان سنگینی می کند و با حرف زدن حال دلمان…Continue reading کاش حرف زدن بلد نبودیم

به ساز دل بچه هایم می رقصم

بعضی روزها که نمی رسم کتاب بخونم یا بنویسم، احساس می کنم چیزی شبیه بغض ته گلوم گیر کرده، اذیتم می کنه و اجازه نمیده صدای خنده های از ته دلم رو بشنوم. راستش انگار یاد گرفتم عادت کردم که بهترین لالایی برای آروم کردن دل بی قرارم پناه بردن به یه خلوت و خوندن…Continue reading به ساز دل بچه هایم می رقصم

از شادی فرار می کنم

  نمیدانم برای شما هم پیش آمده که درست وسط یک ضیافت و مهمانی که همه در حال خوشحالی کردن هستند، وجودتان مملو از غصه شود؟ خودتان را بردارید و به گوشه ای پناه ببرید و در خلوت گونه هایتان را میهمان قطرات اشک نامیمونی بکنید که اصرار دارند، باشند. شاید در این میان کسی…Continue reading از شادی فرار می کنم

سفر اجباری من

دیروز از آن روزهای طلایی برای من بود طلایی از آن جهت که‌ به یک سفر اجباری، پر از هیجان، استرس، شادی و غم‌، دعوت شدم. به یک کتابفروشی صاحب نام که پر بود از کتابهایی که من دوستشان داشتم و دلم برای دیدن دوباره آنها تنگ شده بود. آنها هم از دیدن من جا…Continue reading سفر اجباری من

چرا به بن بست می خوریم؟

همه‌ ما دوست داریم از ثانیه به ثانیه های زندگی مان استفاده بهینه کنیم و زمان را مثل بچه‌ حرف گوش کن چنان در اختیار داشته باشیم که فقط برای ما و به خاطر ما و در جهت آرزوهای ریز و درشت ما بتازد‌   خودم را می گویم که بارها و بارها برای شروعی…Continue reading چرا به بن بست می خوریم؟

تصمیمات من

امروز با خودم‌ عهدی بستم. تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصمیم بزرگ نگیرم. قدم به قدم جلو بروم و آهسته اهسته سقف آرزوهایم را بشکافم و از آبی آسمان لذت ببرم. هر وقت فکر بزرگی در سرم داشتم. قیل و قال آن پشت صدای غرورم محکوم به نشنیدن شد. رویایم را پشت سر و صداهایی…Continue reading تصمیمات من

مشکلات را جدی نگیریم!

هر کدوم‌ از ما یه روزهای سخت داشتیم که حس کردیم، رسیدیم به ته خط مشکلمون خیلی بزرگه و کاری از دستمون بر نمیاد نا امید شدیم و فکر کردیم حتما از این غصه می میریم اما؛ حالا کافیه یه نگاهی به پشت سرمون بیندازیم و مشکلاتی رو که پشت سر گذاشتیم، به خاطر بیاریم…Continue reading مشکلات را جدی نگیریم!