خرید عید

چند روزی بیشتر به اولین بهار قرن نمانده و دلتنگی ها با شکل و شمایل جدیدتری در کلبه دلمان لانه کرده اند. رفتن به خیابان ها و بدون ترس از کرونا لای جمعیت گم شدن، حسرتی است که این روزها درگیر آن شده ایم و لذت های کوچک و معمول راهم از خودمان دریغ کرده ایم و دلتنگ شادی های کوچک و دم دستی اسفند ماه گذر ثانیه ها را رصد می کنیم…!

خانه ی دوست

سلام ای بهترینِ زمین و زمان سلام ای آقای من سلام‌ ای جان‌ جهان انتظار تو انتظار شیرینی است که دوستش دارم و عشق تو عشق بی نظیری است که مرا بس است هر بار دلتنگی هایم را مرور می کنم تو را در حوالی دلم احساس می کنم هنوز هم به رسم گذشته وقتی…Continue reading خانه ی دوست

چه وقت هایی می نویسم؟

در این متن به وقت نوشتن و حال خوبی که موقع نوشتن، نصیب نویسنده می شود، پرداختم و اینکه بهتر است وقتی بنویسیم که دلمان می خواهد و عطش نوشتن در ما به اوج رسیده و بی توجه به زمان قراردادی که با طلوع و غروب خورشید تفسیر می شود، بنویسیم تا خالی شویم از تفکرات و انباشت های ذهنی که ما را در حصار خود گرفته اند. خلاصه اینکه نوشتن وقت مشخصی ندارد.

رویای شیرین فردا

دیدن دوست و همکاری قدیمی که باعث زنده شدن خاطراتی می شود که بخشی از ذهن ما را به خود اختصاص داده اند.
لحظات خوش که البته مرا به این وا می دارد که آینده چند سال بعد را برای خودم با یک اصول تعریف شده و بر مبنای مهارت هایم بنویسم. برای خودم مسیری را تعیین کنم تا فردا از بودن در فردای خودم لذت ببرم

چند راهکار جدید برای اینکه حال دلمان خوب باشد

همه ما در اطراف خود با انسان هایی روبرو هستیم که گرچه اهل کتک کاری و دعوا نیستند و جنس خشونت شان متفاوت است. اما انسان هایی هستند که با توسل به قدرت جادویی کلمات و زخم زبان، اثر مخربی را روی روح و روان دیگران می گذارند. در این مقاله چند راهکار برای مواجهه اصولی تر با این شرایط گفته شده است.

بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

نگاهش به دور دست ها بود و در میان درختان با خودش حرف می زد؛ در حالیکه صدایش پر از اندوه بود، احساس تنهایی می کرد، انگار تنها ادم روی زمین بود. چشم هایش سرما خورده و از بی خوابی های مکرر گود افتاده بودند. گریه مشت شده بود توی گلویش. روی اشک هایش عینک…Continue reading بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

کاش حرف زدن بلد نبودیم

ما ادم ها حرف های زیادی در دلمان داریم، هر وقت کسی را می بینیم دلمان می خواهد گوش هایش را حداقل برای ساعتی در اختیار ما بگذارد تا خالی شویم از انباشت های ذهنی، روحی و فکری. خالی شویم از تمام آنچه که روی دلمان سنگینی می کند و با حرف زدن حال دلمان…Continue reading کاش حرف زدن بلد نبودیم

به ساز دل بچه هایم می رقصم

بعضی روزها که نمی رسم کتاب بخونم یا بنویسم، احساس می کنم چیزی شبیه بغض ته گلوم گیر کرده، اذیتم می کنه و اجازه نمیده صدای خنده های از ته دلم رو بشنوم. راستش انگار یاد گرفتم عادت کردم که بهترین لالایی برای آروم کردن دل بی قرارم پناه بردن به یه خلوت و خوندن…Continue reading به ساز دل بچه هایم می رقصم

از شادی فرار می کنم

  نمیدانم برای شما هم پیش آمده که درست وسط یک ضیافت و مهمانی که همه در حال خوشحالی کردن هستند، وجودتان مملو از غصه شود؟ خودتان را بردارید و به گوشه ای پناه ببرید و در خلوت گونه هایتان را میهمان قطرات اشک نامیمونی بکنید که اصرار دارند، باشند. شاید در این میان کسی…Continue reading از شادی فرار می کنم