داستان من

کوچکتر که بودم. نوشتن انشای بچه ها برام بهترین تفریح بود.‌ نمی دونستم چرا؟ اما وقتی یه نفر ازم می خواست که براش بنویسم واقعا خوشحال می شدم
بدون هیچ انقلت و بهونه ای قبول می کردم

تازه خیلی وقت ها لقمه نون و پنیرم رو هم بهش می دادم. چون اگه قرار بود، بنویسم. دیگه وقت پیدا نمی کردم، چیزی بخورم.
همه فکر و ذهنم می شد نوشتن تا دست نوشته ام‌ انقدر خوب بشه که دوستم به خاطرش ذوق کنه و برق نگاهش پر از موج شادی بشه.

زنگ ورزش با همه اشتیاقی که داشتم دست به توپ نمی زدم. وسطی بازی نمی کردم. با بچه ها آب بازی نمی کردم و دور حیاط نمی دویدم، تقریبا هیچ کاری نمی کردم فقط برای اینکه بنویسم .

لحظات نوشتن رو دوست داشتم درست مثل همون موقع هایی که شیرینی خامه ای می خوردم و تا ساعت ها خودم رو از خوردن هر خوراکی دیگه حتی آب محروم می کردم تا حس خوب و مزه شیرینش از خاطرم محو نشه.‌ با من بمونه تا حال دلم از شیرینی بودنش خوب و خوبتر بشه.

اما افسوس هیچکس حتی معلم ادبیاتم که انشاهای من رو تو کلاس های دیگه برای بچه ها می خوند و من خیلی دوستش داشتم، نگفت که نوشتن بشه راهم.

بشه رسم زندگیم و یه تکلیف اجباری که هیچ وقت از گوشه ذهنم پاک نشه و قلم و کاغد تو مدار نگاهم همیشه باشن تا با مشق هر روزه، برسم به جایی که هیچ کتابی از تیر رس نگاهم دور نشه.

حیف هیچ کس نگفت راه کدومه؟

اون روزها. بچگی هام با همه تلخی ها و شیرینی هاش تموم شد و حالا من موندم با زمان های از دست رفته ای که باید جبران مافات می کردم.

خیلی وقت ها دلم برای نوشتن تنگ‌ میشه. دلم پر میزنه که بنویسم. اما اجازه ندارم. اجازه ندارم دست درازی کنم و از کلمه ها کمک بگیرم. قفل میشم . انگار تقدیر ننوشتن رو به من تحمیل می کنه تا درد بکشم و رسم دوستی و عاشقی با قلم و کاغذ رو یاد بگیرم. یه سرنوشت محتوم که ناچارم باهاش کنار بیام!

بهار سال ۹۶ که خیلی از فرصت ها رو از دست داده و تقریبا نوشتن رو فراموش کرده بودم و جز در موارد محدود که نیاز بود، دست به قلم نمی بردم و به کاغذ نگاه نمی کردم و تو شلوغی زندگی چنان گم‌ شده بودم که آدرس خودم رو هم فراموش کرده بودم. یه اتفاق باز هم جرقه نوشتن رو تو دلم که فقط تلی از خاکستر ازش مونده بود، زنده کرد و دوباره پرده ای از اشک تو نگاهم‌ حلقه زد از حس خوب نوشتن و قلم به دست گرفتن که تو وجودم زنده شده بود.

به لطف خدا یه سردبیر قلمم رو تو تاریکی بودن و نبودن دید و با یه تشویق و یه احسنت و آفرین که مدتها بود جاش تو دلم خالی بود، من رو به نوشتن و کتاب خواندن دوباره ترغیب کرد.

حالا من خودم رو مدیون ایشون می دونم.
جناب عرفان که بی هیچ چشمداشتی الفبای درست نوشتن رو یادم داد. دستم رو گرفت و از اول تاتی تاتی رفتن تو مسیر نویسندگی رو بهم آموخت.

هنوز هم که هنوزه از دست ندانم کاری های من خسته نشده و همچنان صبورانه سیاه مشق های من رو تو وقت های اضافه می خونه و صمیمانه هر وقت نیاز باشه گوشم رو می پیچونه تا از مسیر نوشتن منحرف نشم. خدا حفظش کنه. از آدم های نیک روزگاره!

امسال هم به لطف کرونا و خونه‌ نشینی اجباری با جناب کلانتری و سایت ایشون آشنا شدم
جان تازه ای در روح خموده من دمیده شد

حالا به لطف حرف ها و صحبت های انگیزشی و امیدوار کننده جناب کلانتری، تقریبا هر روز به قلم و کاغذم حتی از فرسنگ ها دور سلام می کنم و می نویسم تا دلخوش باشند که من هنوز هستم و امیدوار به روزها و فرداهای نیامده.

امیدوار به صرف فعل توانستن حتی در لحظه هایی که زمان می میرد و از در ورودی اتاق دلم با دسته گلی پژمرده لحظات را به زنجیر می کشد تا فرصت های بر باد رفته ام‌ فزون تر شده و اندوه نشسته بر جانم خاکستر سرخی شود که هر ان‌ شعله ور تر شده و در گوش جانم زمزمه غمبار و تلخ روزگار را دوباره نجوا کند!

88 thoughts on “داستان من

  1. سلام زهرا جان
    چه‌قدر واضح و صریح و دو‌ست‌داشتنی خودت رو معرفی کردی و خود واقعیت رو انگار می‌دیدم.
    شروع کردن و اقدام کردنت برای نوشتن قابل تحسینه، بهت تبریک میگم

  2. Nice read, I just passed this onto a colleague who was doing a little research on that. And he just bought me lunch since I found it for him smile Thus let me rephrase that: Thank you for lunch! Agnesse Harcourt Haney

  3. I was JUST thinking yesterday that I wished someone would put out a sheet pan Thanksgiving meal bc I am not up to more than that this year for celebrating with only my husband and three kids. THANKS! This looks amazing. Emelyne Archibold Shaw

  4. naturally like your web-site but you have to test the spelling on quite a few of your posts. A number of them are rife with spelling issues and I find it very bothersome to inform the truth then again I will surely come again again. Jeralee Hugibert Burack

  5. A person necessarily lend a hand to make critically articles I might state. This is the first time I frequented your website page and thus far? I amazed with the research you made to make this actual publish incredible. Excellent job! Kissie Dougie Tung

  6. I have to show my passion for your kindness supporting individuals that really want guidance on this important concept. Your very own dedication to getting the solution all around had become remarkably interesting and has regularly permitted professionals like me to attain their dreams. Your personal informative publication can mean so much a person like me and much more to my peers. Best wishes; from all of us. Kylie Sayers Shellie

  7. I precisely had to appreciate you all over again. I am not sure the things that I might have gone through in the absence of the entire opinions documented by you directly on such industry. It had become a real fearsome difficulty in my circumstances, however , finding out the skilled manner you managed that made me to jump over fulfillment. I am happier for this help and even hope you find out what a great job you are doing instructing other individuals through the use of your site. I know that you have never encountered all of us. Meghann Van Linis

  8. An interesting discussion is worth comment. I think that you should write more on this topic, it might not be a taboo subject but generally people are not enough to speak on such topics. To the next. Cheers Jeannine Arnaldo Koffler

  9. It is the best time to make some plans for the future and it is time to be happy. I have read this post and if I could I wish to suggest you some interesting things or tips. Perhaps you could write next articles referring to this article. I wish to read more things about it! Etti Baillie Lenssen

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *