از شادی فرار می کنم

  نمیدانم برای شما هم پیش آمده که درست وسط یک ضیافت و مهمانی که همه در حال خوشحالی کردن هستند، وجودتان مملو از غصه شود؟ خودتان را بردارید و به گوشه ای پناه ببرید و در خلوت گونه هایتان را میهمان قطرات اشک نامیمونی بکنید که اصرار دارند، باشند. شاید در این میان کسی…Continue reading از شادی فرار می کنم

سفر اجباری من

دیروز از آن روزهای طلایی برای من بود طلایی از آن جهت که‌ به یک سفر اجباری، پر از هیجان، استرس، شادی و غم‌، دعوت شدم. به یک کتابفروشی صاحب نام که پر بود از کتابهایی که من دوستشان داشتم و دلم برای دیدن دوباره آنها تنگ شده بود. آنها هم از دیدن من جا…Continue reading سفر اجباری من

چرا به بن بست می خوریم؟

همه‌ ما دوست داریم از ثانیه به ثانیه های زندگی مان استفاده بهینه کنیم و زمان را مثل بچه‌ حرف گوش کن چنان در اختیار داشته باشیم که فقط برای ما و به خاطر ما و در جهت آرزوهای ریز و درشت ما بتازد‌   خودم را می گویم که بارها و بارها برای شروعی…Continue reading چرا به بن بست می خوریم؟

تصمیمات من

امروز با خودم‌ عهدی بستم. تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصمیم بزرگ نگیرم. قدم به قدم جلو بروم و آهسته اهسته سقف آرزوهایم را بشکافم و از آبی آسمان لذت ببرم. هر وقت فکر بزرگی در سرم داشتم. قیل و قال آن پشت صدای غرورم محکوم به نشنیدن شد. رویایم را پشت سر و صداهایی…Continue reading تصمیمات من