بغض خاموش آفتاب

نیمه‌های شب که همه در خواب ناز بودند، بعد از سر‌و‌سامان دادن به کارهای جا‌مانده یک لیوان چای دارچین ریختم و یک تیکه کیک برش زدم و رفتم سراغ کار‌و‌بار خودم‌. بازنویسی داستان و خواندن آخرین صفحات کتابی که چند روزی است در صف انتظار روی میز مطالعه‌ام نیمه باز مانده، گرم نوشتن بودم که به آفتاب و خورشید رسیدم. دلم لرزید.

 

با خودم گفتم آفتاب فردا را هیچ کدام از کودکان غزه نخواهند دید، کودکانی که تنها گناهشان ملیّت آنهاست. گریه‌ام گرفت. بدنم داغ شد و سرم از درد تیر کشید.

 

از خودم بدم آمد. نشسته‌ام و با خیال راحت به کارهای معمولم می‌رسم، در حالی‌که کمی آن‌طرف‌تر، طرف دیگر دنیا خانه‌ها و بیمارستان‌ها روی سر مردم مظلوم آوار می‌شوند و مردم به زور چماق و تیر‌و‌تفنگ از خانه‌هایشان رانده می‌شوند. سنگفرش خیابان‌ها به رنگ خون است و صدای گلوله قطع نمی‌شود.

 

چشم‌هایم را بستم. روی یکی از نیمکت‌های بیمارستان ویران‌شده‌ی غزه نشستم. صدای گریه و ضجه‌ی مادران و پدران و فریاد خاموش کودکان یک لحظه هم قطع نمی‌شد. جنازه‌ها روی هم افتاده بودند، همه گمشده داشتند و بر سر‌و‌سینه می‌‌زدند.

 

کربلایی بود غزه، در بیمارستان المعدانی جوی خون جاری بود. طاقت نیاوردم. چشم‌هایم را باز کردم. صدای مویه‌ی هزاران مادر فرزند از دست داده، کودکان، مردان و بچه‌ها پیچید در گوشم. به اتاق بچه‌ها رفتم. صدای مرثیه‌ی دلم را می‌شنیدم.

 

باید به اندازه‌ی تمام مادران، کودکان و مردان و زنانی که فرصت نکردند برای عزیزانشان عزاداری کنند، گریه کنم.

 

بسیاری از کودکان غزه صبح فردا را نخواهند دید.
خوی وحشی‌گری حیوانات انسان‌نما تمام گزینه‌های روی میز را برای تمییز دادن انسان زیر سوال برده است!

 

نمی‌دانم‌‌ فردا روز چطور می‌خواهم قصه‌ی این ویرانی
و نسل کشی را لابلای نوشته‌هایم جا بدهم،
من عاجزم از فهم این میزان مصیبت که در کمتر از آنی بر سر مردم غزه فرود آمد.

 

بمباران بیمارستان و قتل‌عام زخمی‌های بی‌دفاع که شعله‌هایش کودکان غزه را از دیدن صبح روشن محروم کرد و سوگواری گردن‌آویز همیشگی برای بازماندگان این نسل‌کُشی عظیم شد. کاش با گریه‌ کارها درست می‌شد.

 

 

بچه‌های غزه از خواب همیشگی بیدار می‌شدند و شاد و خندان به مدرسه‌ می‌رفتند و سهم پدران و مادران به جای گلوله، شیون و فریاد، لَختی آرامش بود. با صدای اذان به خودم آمدم. باید بچه‌ها را بیدار کنم.
شب دیر خوابیده‌اند، ناز می‌کنند برای بیدار شدن و من امشب از هر شب دیگر برای مادری کردن آماده‌ام.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *