تنهایی

بدم نمی‌آید در آخرین روزهای پاییزِ بی‌نشان برای ساعاتی هم که شده با تنهایی‌ام هم‌خانه شوم. دوست خوبی که سالهاست  به خیالم آمد‌و‌رفت دارد!
زمانی‌که سرم از هجوم‌ رگباری فکر و خیالاتِ آواره،
از درد در‌حال منفجر شدن است.

 

وقتی واژه‌ها بدون ترتیب در ذهنم رژه می‌روند.
مواقعی که دلم از زمین و زمان می‌گیرد و دلتنگ می‌شوم برای خودم که در کوچه‌های کودکی‌ جا گذاشتمش. حیاط خانه‌ی ویلایی بابا، باغچه‌ی گلها و حوض آبی وسط حیاط و همسایه‌هایی که هم‌بازی‌ام بودند.

 

وقت‌هایی که پر از حرفم و هیج‌چیز برای گفتن ندارم.
زمانی که دست‌و‌دلم بسته‌است از فریاد و هیاهو و اعتراض. لحظاتی که بغض، دیوار به دیوار گلویم
می‌نشیند و جُم نمی‌خورد.

 

هر‌وقت دلتنگ بابابزرگی می‌‌شوم که ندیدمش و مادر‌بزرگی که تمام ورق‌های دفتر کودکی‌ام پر است از حضور سبزش که جهانی دیگر برایم ساخت. مشت‌های کوچکم را پر از نَقل و نُقل کرد و در دل قصه‌ها رهایم کرد تا پای تنهایی را از زندگیم دور کند!

 

می‌خواهم‌ با خدا حرف بزنم و برای امام‌زمان درد دل کنم. سجاده‌ام را پهن کنم وسط اتاق و ساعتی با بهترین دوستم حرفهای یواشکی بزنم. من بگویم او بشنود. او بگوید، من جان بگیرم و کیف کنم
از حال خوبی که نصیبم می‌کند..‌‌

 

حالا دنبال بهانه‌ام. بهانه‌ای که تنهایی‌ام را از پشت پرده‌ی اتاق بیرون بکشد و پای صحبت‌های من بنشاند. که من پر از کلمه‌ام، جملات کوتاه که در راهروی دلم گیر کرده‌اند
و هیچکس خریدارشان نیست!

 

به اتاق  می‌روم‌ از پشت پرده بیرون می‌آید
و با خجالت زل میزند به چشم‌های نگران و صورت رنگ‌پریده‌ام. بد رفیقی نیست.‌ سراسر گوش است

 

و به اندازه‌ی سپردن طلوع خورشید به غروب به کارم می‌آید، مثل هشت‌پا چنبره می‌زند روی سینه‌ام و حال بدم را غذای سفره‌ماهی‌ها می‌کند که سفره‌ی دلتنگی‌هایم باز نشده بسته شود که این روزها پاییز هم به نرمی و گرمی در حال تمام‌شدن است.
و من در هیچ‌کس اشتیاقی برای شنیدن نمی‌بینم!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *