خانه‌ی امن

کرمان. تبریز. اهواز. همدان و کرمانشاه خیلی قشنگه. اما رفتن به مشهد و پابوس آقا یه چیز دیگه‌س.

 

دست‌به‌سینه بایستی و اجازه بگیری و بری برا زیارت و دیدن و بوئیدن و‌ بوسیدن ضریح طلایی.
خالی‌شدن و صحبت‌کردن با نازنینی که حرف نزده میدونه چی راهت رو به سمت ضریح کج کرده…..
تو عالم خیال یه گوشه می‌شینم و دقیق میشم تو زبان بدن زائرها.
دلم می‌خواد قصه‌شون رو بدونم. حرفهاشون رو بشنوم و قاطی بشم با حس‌و‌حالشون….
حس‌و‌حال غریبی که مطمئنم بارها‌و‌بارها درکش کردی.

 

 

یکی نوحه می‌خونه، یکی سینه می‌زنه و یکی بی‌صدا گریه می‌کنه.. یکی هم تند‌تند زیر لب به آقا سلام می‌ده. باید باشی و ببینی، حال‌و‌هوای زائرا خیلی تماشاییه!

از دور چشن دوختم به کبوترهای حرم.
از مادربزرگم‌ شنیدم که کبوترها خونه ندارن.

 

پیام‌ می‌برن و پیغام می‌‌رسونن و تو وقت دلتنگی پا حوض آقا لبی تر می‌کنن و دوباره میشن شکارچی حرفهای ته‌نشین‌شده‌ی  دل پیر‌زن پیرمردهای عاشق تا هیچ حرفی نزده خاک نشه و هیچ غصه‌ای مرهم نشده تو دیوار لایروبی‌نشده‌ی دل گم‌و‌گور نشه که آقا دوست داره دل بده به حرفهایی که جز خودش به کس دیگه‌ای نمیشه گفت.

 

مثل همون جوونی که دست‌و‌‌گردنش پر بود از تتوهای این‌ور آبی و  اون‌ور آبی و پشت  حرم دستهاش رو تو هم قفل کرده بود و مودبانه ایستاده بود و این پا و اون پا می‌کرد تا بره زیارت.
می‌گفت” آرزویی ندارم. فقط می‌خوام برم دست‌بوسی آقا و سلامی بکنم  و بعد راهمو بکشم و برم سی بدبختی خودم”
یه جور خاصی حرف میزد، ولی اشک‌هاش واقعی بود و بوی دلتنگی‌ش تو فضا پیچیده بود.

 

تو حرم آقا خودِ خودتی،  امن‌ترین جا که با خیال آسوده  می‌تونی بار دلت رو زمین بذاری و کارهاتو بسپاری به خودش و با آرامش برگردی دنبال زندگیت که به شَهرت نرسیده، ساز دلت  کوک میشه و قلبت آروم میگیره…!

 

قربون آقا بشم که همه با هر ملیت و شکل‌و‌شمایلی تو دایره‌ی نگاهش قرار دارن و هیچ‌کس دست خالی و نا‌امید از بارگاهش دور نمیشه حتی من‌و‌تو که مدتهاست دلتنگ حرم پابوس خانم معصومه میریم تا برات زیارت برادر رو دو دستی تقدیم‌مون کنه ان‌شاءالله  🤲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *