خیال سفر کرده

امروز صبح قبل از آنکه خیالم شیطنت های هر روزش را شروع کند، دستش را گرفتم و به آشپزخانه بُردم.

به دور و اطراف خانه ام نگاهی از سر شوق انداختم. و با انرژی و حال خوب مهیای تدارک صبحانه برای بچه ها شدم

 

اما قبل از شروع کار باید خودم را از دست خیال بازیگوشم خلاص می کردم، پس محترمانه دست خیالم را گرفته و روی اُپِن آشپزخانه کنار سفره هفت سین به حال خودش رهایش کردم تا فراغتی برای دیدار دوباره حاصل شود.

 

اما یهویی حال دلم بد شد. حال و هوای مادری را داشتم که از روی اضطرار بچه اش را به نامادری می سپارد. دلم به شدت برایش تنگ شد.

 

اما زمبه بچه ها به ناز و ادای خیالم چربید، دل از او کَندم و با حس مادرانه به سراغ کارهای خودم رفتم و میز صبحانه را با علاقمندی چیدم

 

درست کردن ناهار. تلفن زدن به چند نفر برای تبریک سال نو و پاسخ دادن به چند تماس مرا تا ساعتی پس از اذان ظهر از فکر خیال چموشم غافل کرد

 

بعد از فارغ شدن از امور منزل سراغ خیالم رفتم، نبود. ندیدمش . هر چه بیشتر گشتم ، کمتر احساسش کردم. خیالم رفته بود بی آنکه از من خداحافظی کند. او بی مقدمه با من قهر کرده بود!

 

دنیای خیالم را دوست دارم. نمی خواهم قهر کند و دل ازرده شود. تاب دوری اش را ندارم.

آخر در دنیای خیالم آزادی بیشتری دارم، هر وقت دلم بخواهد می نشینم، می خوابم، می رقصم، شادی می کنم و آواز می خوانم؛ حتی دل به جاده می زنم و از پشت شیشه ماشین شالیزارهای در حال فرار را سیر کرده و دلتنگی هایم را کنار جاده جا می گذارم.

 

برای فرداهای نیامده برنامه ریزی می کنم و موفقیت هایم را جشن می گیرم.

 

در تمام کوچه پس کوچه های شهر قدم می زنم و با همه خوش و بش می کنم.‌ حتی یک بار با یک کودک کار دوست شدم و با هم کنار خیابان ساندویچ سرد شده ای را با ولع گاز زدیم. خوردیم بی انکه فکر بهداشت و تمیزی و سلامت خاطرمان را قلقلک دهد.
نمی دانید چقدر چسبید و به جانم مزه داد.

 

به خاطر همین چیزهاست که خیالم را دوست دارم و نمی خواهم ترکم کند.

گرچه خیلی ها معتقدند اگر در دنیای خیال چیز به درد بخوری بود قبل از من بودند آدم های زرنگی که شکارش کنند.

 

اما من منتظر شگفتی، هیجان و یا اتفاق تازه ای در این وادی نیستم. انتظار زیادی هم از خیالم ندارم. همینکه باشد و من بودن و نبودن، حسِ داشتن و رسیدن و وجود اتفاق های غیر ممکن را برای داشتن آینده ای بهتر درک کنم، کافی است!

حالا شما بگوئید..

انتظار زیادی است که خیالم در ساختن و درک فرداهای بهتر کنارم باشد تا از تنهایی و تاریکی نترسم و گام هایم را با اطمینان بیشتری به سمت موفقیت بردارم…؟

 

کاش خیالم را پیدا کنم.‌ وقت ناهارش شده، حتما گرسنه است، باید فکری بکنم…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.