داستان شب

ذهنم پر از کلمه است. باید امشب بیدار بمانم و قصه‌ای را که خواب دیدم روی کاغذ بیاورم قبل از آنکه به خواب یک‌نفر دیگر برود. وای که من چقدر کار دارم با دنیای کلمات…

با خودم می‌گویم کاش تلفن اختراع نشده بود.
سردبیر زنگ زده و می‌گوید قصه‌ات را برایم در چند جمله بگو. من حرف زدن بلد نیستم باید بنویسم. باید کلمات جا بیفتند. دم بکشند. بو و مزه‌شان به دل بنشیند
تا خط‌به‌خط دفترم پر شود از شکوفه‌هایی که در بهار سبز و در پاییز و زمستان در آرزوی زندگی دوباره شعر شادی و خنده را زیر لب زمزمه می‌کنند.

گوشی را بدون خداحافظی قطع کرد، با دنیای من بیگانه بود. مرا نمی‌شناخت فقط اسمم را شنیده بود که به گمانم با زهرای دیگری اشتباه گرفته بود.

من زهرایی نبودم که اسم کوچه‌مان از یادم برود.
شهیدی که رشادت‌هایش زبانزد کوچک و بزرگ محله است.
کاش اسم کوچه‌ی ما نام یک شهیده بود، آخر ما خانم‌ها هستیم که برنامه‌های مسجد را پیش می‌بریم و پای ثابت کارهای امور‌المنفعه‌ای هستیم که برای اهل محل نون و اب داشته باشد.

مثل زمان جنگ که می‌دوختیم و رفو‌می‌کردیم.
مربا و رب انار و گوجه می‌پختیم و زبان‌مان جز به ذکر
و دعا برای رزمنده‌ها باز نمی‌شد.
چرا زن‌های شهید سهمی از میدان و اتوبان و کوچه
و خیابان ندارند؟
چرا نامی از مادران شهیدان هسته‌ای. باکری‌ها
و زین‌الدین‌ها و باقری‌ها و همت‌ها و حججی‌ها
هیچ جای تاریخ نیست؟

چرا اسم مادران ما را از صفحات تاریخ کندند مثل اسم مادرمان فاطمه که به ناحق از کوچه‌های انصار و مهاجرین همان زمان که به دادخواهی امیری مظلوم بار تکلیف را بر دوشش احساس می‌کرد، حذف شده است!

یعنی با غرض و مرض چیزهایی نوشته‌اند
و حرفهایی را هم قاطی سیاست از صفحات تاریخ
جدا کرده و به باد داده‌اند.

من که بلد این قصه‌ها و روایت‌ها نیستم
ولی می‌دانم نساءالعالمین که باشی یعنی همه‌چیز تمام،
یعنی مادر سیاه‌ها و سفیدها، عرب‌ها و عجم‌ها و همه و همه که هیچ حرف و حدیثی در آن نیست….

ببین تو رو خدا از کجا به کجا رسیدم…..من که گفتم باید بنویسم و بنویسم تا از سنگینی بار ذهن و فکرم کم کنم…‌‌‌
شما زیاد مرا جدی نگیرید.

شاید این حرفها هذیان‌گویی کسی باشد که دلتنگ دم‌دستی‌ترین چیزها خودش را گوشه‌ی رینگ گیر انداخته تا از دیروز و امروز و فردایی بنویسد که حال مردمانش تعریفی باشد نه پر از نمره‌های تجدیدی که یک سال زیاد است برای ساختن و نو شدن که سقف صبر و طاقت هشتاد میلیون ایرانی هیچ‌وقت مثل هم‌ نبوده و نیست…!

وسط فکرهای شلوغم یهویی پیامی آمد که انگار گل دقیقه‌ی نود بود. قصه‌ات را بنویس و بفرست.
به پهنای صورتم اشک می‌ریختم. بهم ریختم.
حالا که اینقدر داغون شده‌ام و زمین و زمان در نظرم
یک رنگ دیگر شده؟
باید دوباره بخوانم و بنویسم.
این کار من است.
کار سختی است، اما دوستش دارم…

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *