دلتنگی تمام نشدنی…!

امروز روز پدر است
و من سالهاست که قصه دلتنگی هایم
را با قاب عکس روی دیوار قسمت می کنم

 

حساب ثانیه ها در دستم نیست اما مدت مدیدی است که زمان بین من و پدرم پل زده است.

 

شاید باور نکنید
اما هنوز با غم دوری اش کنار نیامده ام

 

گاهی وقت ها فکر می کنم که دل خدا هم برای من می سوزد، دلش ریش می شود
از اینکه ناغافل پدرم را آسمانی کرد

 

دست خودم نیست
این روزها هوا هوای خاطرات پدر است
و من‌ هنوز در چشم انتظاری، غریبانه با اشک هایم خلوتی فراموش نشدنی را تکرار می کنم

 

دلم برای بودن و داشتن دوباره اش تنگ شده
دل است دیگر قاعده و قانون خودش را دارد گاهی وقتها بی هوا می گیرد
و می خواهد در بارانی ترین قسمت وجودش،
قصه دلتنگی اش را مرور کند

 

و غم نامه های هر ساله اش را با رسیدن روز پدر از نو بنویسد.

 

رسم دلم را خوب می دانم
کمی که بی توجهی کنم
نازش را نکشم و به حرفش نباشم

ساعتی کز می کند، مچاله می شود،

گریه می کند و دلتنگی هایش را سطر به سطر می نویسد

و بلاخره خسته که شد
خوابش که گرفت
و ذخیره اشک های شبانه اش که تمام شد
دفتر قصه های پر غصه اش را می بندد
دلتنگی هایش را غلاف می کند

 

پنهان می کند و در زرورقی از عشق می پیچد
تا از خاطرش محو نشوند تا در بزم ویرانگر دیگری علم کند خط به خط دلتنگی اش را

 

من تمام عادت های ریز و درشت دلم را از حفظم.

آخر سالهاست
که با این دل ویران شده زندگی می کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.