رفیقِ با‌حالِ من

سلام.
کمی حرف بزنیم با‌هم..‌‌.
وقت داری یا سرت شلوغ است و دور‌و‌برت پر از رفقای با‌حال که جای خالیِ من به نظرت نمی‌رسد؟
حق داری تحویلم نگیری که من‌ زیاد هم با‌وفا نبودم.
باز دوران بی‌حوصلگی‌ام از راه رسیده و من پر از حس تنهایی‌ به یاد تو افتاده‌ام.

 

انتظارش را نداشتم به این زودی پاشنه‌ی دلم را از جا بکند.‌ گهواره‌ی دلم نا‌آرام است و خیالات به ذهنم قواره‌ کرده‌اند، مرا نای گریز از این پیشامد نیست. راه خلاصی جز صبر‌کردن به خاطر ندارم که آنهم پرفایده‌ برای من که رفاقتم با قلم در مسیر رنگ‌و‌لعاب گرفتن است، نیست.

 

شاید به موجب این احوالات درب‌و‌داغونم است
که تصمیم گرفتم‌ گلویی به هم‌صحبتی با شما تر کنم وگرنه مرا چه به نشست‌و‌برخاست بی‌موقع که آداب معاشرت را بلدم.

 

دیر‌زمانی است تَرک اسب چموش زندگی بی‌محابا تاختم‌ بدون آنکه لختی آرام بگیرم برای واگویه‌کردن آنچه شرط بندگی است. حالا هم که سر راهتان سبز شدم و پشت درتان بست نشستم به هوای دلتنگی و سَر‌گریبانی‌ام است.

 

به خدا که من دلتنگ صدای توام خدای من!
تویی که هستی و من صدای نفس‌هایت را حوالی دلِ به‌گل‌نشسته‌ام حس می‌کنم. در سلول فکر‌و‌خیالاتم حبس شده‌ام. حالم اصلا خوش نیست، به کمکت نیاز دارم.

 

از دوستان پرمدعا انتظار ندارم دور‌و‌برم را بگیرند
که این موقع‌ها بیم دارند با آدمی هم‌کلام شوند چه برسد
به آنکه بیلچه دست بگیرند و علفهای هرز و کاه‌های باد‌آورده را از دم‌پرِ دلم دور کنند!

روی بر‌می‌گردانند و پیام‌ها را دیده یا ندیده پشت می‌کنند به سایه‌بان نیمه‌ویران، درختان برهنه و پراکنده و روی در باد ملایم که از چهره می‌وزد، به تاخت دور می‌شوند تا مگر صدای دلتنگیم را نشنوند.

 

اما من خودم را دوست دارم که بسیار شبیه توام
و دلم پر است از تو که خدای منی.
گوشهایم برای شنیدن غُر‌عُر این‌و‌آن باز است.
می‌شنوم و شب، سیاهی، تاریکی، پتو، متکا و نم‌نم‌ اشک‌هایم را پشت برج بلند دلم ستون می‌کنم برای مبادایی که تاب شنیدن نداشته باشم. من که مثل آنها بی‌یال‌و‌کوپال نیستم.‌ ها….خدا….
من از جنس توام.

 

عاشقم. عاشقی منصب والایی است.
صاحب منصبم که در مقابلت زانو به بندگی زده‌ام. حالا دلتنگی من به کنار. نمی‌دانم آسمان را چه شده که از برف‌و‌بورانش خبری نیست، گفتم‌ پیام بدهم شاید آن بالا بالاها غصه‌های آسمان دست فرشته‌ها دست‌به‌دست شده
و از چشم پیک نامه‌رسان دور مانده است.
بگو ببارد که اگر چنین نکند، برف‌ها در دل ابرها غمباد می‌گیرند و تابستان ما پر می‌شود از هُرم هوا که فکر می‌کنم به بندگانت سخت بگذرد.

 

بگو آسمان ببارد.
باد و تیرگی چنان غلیظ شده که شناختن چهره‌ی آدم‌ها ممکن نیست. سیاهی هوا بهانه شده برای برخی که عَلم نشناختن به پا‌کنند و خودی و غریبه را از نظر دور کنند….‌‌

 

اما چه باک که من پشت به تو گرم کردم که هیچوقت چپ‌و‌راست زمین را به نگاه غریبه حواله نمی‌کنی
که تمام دلم قلمروی توست خدای من!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *