چشمای بارانی

یکی دو هفته‌ی اخیر اینقدر فراز و فرود، تلخی و شیرینی و حس‌و‌حال متفاوت تجربه کردم که فکر می‌کنم به اندازه‌ی روزهایی که از خدا عمر طلب دارم، بزرگ شدم و دیگه لازم‌ نیست غصه‌ی ندیدن، نشنیدن، نرفتن، نداشتن و حتی تصویر کردن رو تو قاموس دلم ثبت کنم.

 

کنار همه‌ی غصه‌ها و دردها، مشکلات و پایین بالای زندگی این روزها بهونه‌های زیادی هم برای شاد بودن دارم. اینقدر که ممکنه هر کسی که چراغ روشن اتاقمو می‌بینه دلش بخواد جای من باشه. اما من تو وانفسای خودم با این میزان از حس‌های جورواجور که طعم و مزه‌شون به مذاق دلم  خوش نمیاد، نمی‌خوام جای خودم‌ باشم.

 

میدونم احمقانه‌ست اما خب آدما با همین تفاوت‌  تو نگاه
و سبک زندگی قرن‌هاست کنار هم دووم آوردن،
زندگی کردن و برای هم خاطره‌ساز شدن.

 

احتمالا شما هم یه وقتایی دلتون خواسته طرف دیگه‌ی
پُل باشید و بدون عینک آفتابی تو دل خورشید سیاحت کنید. جایی که هستید، نباشید و برید به دورانی که عاشقانه‌هاتون پر‌رنگ‌تر و قشنگ‌تر بوده.

 

برید پارک سر کوچه و قاطی بچه‌ها تاب‌بازی کنید،
الاکلنگ سوار بشید و سرسره بازی کنید.
یادتون بره که خیلی وقت پیش از کوچه‌های کودکی، سالهای درس و مدرسه عبور کردید، بزرگ شدید و قرار نیست مثل بچه‌ها صدای ذوق و شادی و خنده‌هاتون
از دو تا خونه اون‌ور‌تر هم‌ شنیده بشه.

 

دختر کوچیکم، ته‌تغاری خونه چند روزه دیگه
میره دانشگاه خوارزمی تهران  و من از همین حالا دلتنگم.
دوستام میگن خوش‌به حالت دختر داری، خدمت نمیره
و همیشه صدای نفس‌هاش رو از نزدیک می‌شنوی
اما من میگم دختر و پسر نداره، سربازی و دانشگاه،

ازدواج و مهاجرت همشون یه تلخی ملس دارن
که باید بلد باشی باهاش کنار بیایی وگرنه مثل من
چشات همیشه بارونیه.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *