روز تلخ من

امروز را با تمام فراز و فرود هایش در تآریخ خاطره هایم به خاطر می سپارم.

دلم نمی خواهد تا لحظه‌ای از آن را به دست فراموشی بسپارم.

تا شاهد مرگ لحظه هایم باشم لحظه هایی که با خون دل صبوری را برایم دیکته کردند.

امروز به اندازه تمام عمرم با تمام وجود ارزش بودن را غرور و انسانیت و معرفت را لمس کردم .
جمله ساختم و با جمله هایم قایقی که مرا از طوفان اندوه رهایی ببخشد.

کوچه پس کوچه های خاطراتم را گز کردم تا شاید نشانی از آن را در امروزم پیدا کنم؛ اما دیروز دیروز بود و امروز ، امروز است .

من گم شده ام. خودم را در صندوقچه دلم پیدا نمیکنم ایا کسی نشانی مرا میداند.
تکه های وجودم را در راهرو زندگی در نهایت سخاوت و عشق به کودکانم، همسرم، دوستان و خانواده ام هدیه کردم.

حالا کسی نیست آنها را پیدا کند.
تازه باید از اول مشق بنویسم تا خودم، خودم را از نو بسازم. شبیه بقیه شوم که تنها شرط بقای من بودن با همه و در کنار همه است!

فکر نمی کردم خیلی از اتفاقات ریز و درشت برای من‌ رقم بخورد؛ اما خورد.

فکر نمی کردم به خاطر نوشتن، شاعر شوم. اما شدم.

فکر نمی کردم به خاطر افتادن قلم از دستم اندوهگین شوم؛ اما شدم.

فکر نمیکردم ننوشتن را تاب بیاورم اما تاب آوردم؛ با بغض و صدایم در خطوط نامرئی صفحات خفه شد.

فکر نمیکردم صدای نفس هایم لالایی دلنوازی برای بودنم باشد. اما…..
انگار جان سخت شده ام .

به خاطر به دست آوردن فردایی بهتر دیروز های غریبم را قربانی کردم.

بر سر مزارشان سوگواری کردم و اندوهم را به نسیم سپردم تا حال خوش این روزهایم را در میان دفتر و کتاب دوباره تجربه کنم!

خدایا تنهایم نگذار!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.