مرگ دقیقه‌ها

بعضی روزها که حالم خوب نیست و از چیزی ناراحتم. گوشه‌ای می‌نشینم و از دور جریان زندگی را تماشا می‌کنم.
تند‌تند غذا می‌خورم و ترجیح می‌دهم چشم‌هایم را برای دو‌دو کردن لابلای صفحات کتاب ببرم.

 

زمان قفل شده، خوابم نمیبرد. سنگینی دقایق را حس می‌کنم. افکار مزاحم در فکرم لانه کرده‌اند.
تلویزیون را خاموش می‌کنم.
بعضی وقتها هم به صفحه‌اش خیره می‌شوم
بدون آنکه صدایی بشنوم یا چیزی ببینم.
این ترفند خوبی است. مجبور نیستی خلوت ذهنت را با کسی شریک شوی و از چند و چون احوالاتت بگویی.
کنار همه می‌نشینی اما با خودت تنهایی.

 

در تاریک روشن اتاق چراغ‌ها را خاموش می‌کنم.
کتابها به حرف می‌آیند و قصه‌هایشان در ذهنم رژه می‌روند. دلم می‌خواهد اما نمی‌توانم پای درد‌و‌دل تک‌تک‌شان بنشینم. بی‌محلی می‌کنم. دست خودم را می‌گیرم و می‌برم توی پذیرایی و می‌نشانم روی مبل راحتی وسعی می‌کنم نفس بکشم.
دم و بازدم و یادم نرود که فردا روز دیگری است
و من همچنان‌ باید به صبح سلام کنم.

 

موهای دخترم را شانه بزنم. با او حرف بزنم. قربان صدقه‌اش بروم. ببینمش. پای حرفهایش بنشینم هر‌چند یادش رفته باشد که من رفیق روزهای سخت و سردر‌گمی‌اش بودم.

 

چیزی به صبح نمانده، خورشید موهایش را شانه می‌زند. آرایش ملایمی می‌کند و از پشت پنجره به اهالی زمین سلام‌ می‌کند. چای دم می‌کنم . لباس مادری‌ام را که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شود تنم می‌کنم. باید حال خودم را خوب کنم که مادر کارگر تمام‌وقتی است که نه بیمه می‌شود و نه دوران بازنشستگی دارد.

 

باید باشم وسط معرکه زندگی و از‌جانم‌ مایه بگذارم تا ساکنان دائمی قلبم حتی به قیمت ندیدن و نشنیدنم
جز در ساحل آرام و امن خانه جای دیگری قایق‌ تفریحی‌شان را پارک نکنند که زندگی بالا و پایین زیاد دارد و قرار نیست در همیشه به روی یک پاشنه بگردد.

 

همه چیز درست می‌شود و دوباره سرجای خودش قرار می‌گیرد، همان جوری می‌شود که دوست داریم؛ فقط باید بی‌خیال رویاها و آرزوهایمان نشویم،
خسته نشویم که دنیا به کابین هیچ‌ کداممان در نمی‌آید …
هوا کم‌کم سرد می‌شود. پنجره را می‌بندم. پتو را روی پاهایم می‌اندازم. خودکار را می‌گذارم لای دفتر و از روی صندلی بلند می‌شوم تا بقیه قصه را سر‌فرصت بنویسم.

 

چشم‌هایم خسته‌اند.
صدای نک‌و‌نال انگشت‌هایم در‌آمده.
صفحه امروز را ورق می‌زنم. فردا از راه رسید
و من هنوز  یک صفحه قرآنم را نخوانده‌ام….
بد شده‌ام. از صبح تا شب در حال دویدن برای رتق‌و‌فتق امور خانه‌ام ولی برای رفتن به آخرتی که‌ بلیطش را از بدو تولد تهیه کرده‌ام، هیچ چیز آماده نکردم.
کاش ان‌جا همه‌چیز باشد.
مغازه‌ای که حداقل وسایل دم‌دستی را تهیه کنم…
آخر فکر نمی‌کنم‌ فرصت کنم چمدانم را پر از همه‌چیز کنم.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *