بغض خاموش آفتاب

نیمه‌های شب که همه در خواب ناز بودند، بعد از سر‌و‌سامان دادن به کارهای جا‌مانده یک لیوان چای دارچین ریختم و یک تیکه کیک برش زدم و رفتم سراغ کار‌و‌بار خودم‌. بازنویسی داستان و خواندن آخرین صفحات کتابی که چند روزی است در صف انتظار روی میز مطالعه‌ام نیمه باز مانده، گرم نوشتن بودم که …
ادامه ی نوشته بغض خاموش آفتاب

چشمای بارانی

یکی دو هفته‌ی اخیر اینقدر فراز و فرود، تلخی و شیرینی و حس‌و‌حال متفاوت تجربه کردم که فکر می‌کنم به اندازه‌ی روزهایی که از خدا عمر طلب دارم، بزرگ شدم و دیگه لازم‌ نیست غصه‌ی ندیدن، نشنیدن، نرفتن، نداشتن و حتی تصویر کردن رو تو قاموس دلم ثبت کنم.   کنار همه‌ی غصه‌ها و دردها، …
ادامه ی نوشته چشمای بارانی

روز محاکمه

روز شلوغ و پر‌استرسی که حین قضاوت و بازبینی نوشته‌ هایم درگیر حواشیِ جدیدی شدم که به کل خودم را از یاد بردم.

روز حسرت

  امسال اول مهر برای من فقط یک روز پاییزی بود. آماده‌کردن‌ صبحانه، بیدار‌کردن بچه‌ها، لقمه‌گرفتن، از زیر قران رد‌کردن و عکس خاطره‌انگیز انداختن در لیست کارهام نبود.   زودتر از همیشه بیدار شدم و پلک‌های خسته‌‌ام را به مدارا خواندم. همان‌جا گوشه‌ی تخت زانوهایم را بغل کردم، نشستم. کاری برای انجام‌دادن نداشتم.   روز …
ادامه ی نوشته روز حسرت