خیالی که با من قهر کرد!

این روز نوشت من در مورد خیال زود رنج و بازی گوشم است که هر وقت سودای آمدن و بودن به سرش می زند، باید در کنارش باشم و در دنیایش قدم بزنم وگرنه خیلی زود خاطره بودنش از خاطرم محو می شود!

خاطرات گره خورده به عید

خاطرات و دلخوشی های سالهای کودکی که با آمدن بهار در خاطرم زنده شد. شست و شوی قالی ها و خانه تکانی و یاد مادربزرگم که دیگر در میان ما نیست. یادش بخیر از چادر مادرم آویزان می‌شدم تا اول لباس نو برای من بخرد و…

خرید عید

چند روزی بیشتر به اولین بهار قرن نمانده و دلتنگی ها با شکل و شمایل جدیدتری در کلبه دلمان لانه کرده اند. رفتن به خیابان ها و بدون ترس از کرونا لای جمعیت گم شدن، حسرتی است که این روزها درگیر آن شده ایم و لذت های کوچک و معمول راهم از خودمان دریغ کرده ایم و دلتنگ شادی های کوچک و دم دستی اسفند ماه گذر ثانیه ها را رصد می کنیم…!

خانه ی دوست

سلام ای بهترینِ زمین و زمان سلام ای آقای من سلام‌ ای جان‌ جهان انتظار تو انتظار شیرینی است که دوستش دارم و عشق تو عشق بی نظیری است که مرا بس است هر بار دلتنگی هایم را مرور می کنم تو را در حوالی دلم احساس می کنم هنوز هم به رسم گذشته وقتی …

چه وقت هایی می نویسم؟

در این متن به وقت نوشتن و حال خوبی که موقع نوشتن، نصیب نویسنده می شود، پرداختم و اینکه بهتر است وقتی بنویسیم که دلمان می خواهد و عطش نوشتن در ما به اوج رسیده و بی توجه به زمان قراردادی که با طلوع و غروب خورشید تفسیر می شود، بنویسیم تا خالی شویم از تفکرات و انباشت های ذهنی که ما را در حصار خود گرفته اند. خلاصه اینکه نوشتن وقت مشخصی ندارد.

رویای شیرین فردا

دیدن دوست و همکاری قدیمی که باعث زنده شدن خاطراتی می شود که بخشی از ذهن ما را به خود اختصاص داده اند.
لحظات خوش که البته مرا به این وا می دارد که آینده چند سال بعد را برای خودم با یک اصول تعریف شده و بر مبنای مهارت هایم بنویسم. برای خودم مسیری را تعیین کنم تا فردا از بودن در فردای خودم لذت ببرم

چند راهکار جدید برای اینکه حال دلمان خوب باشد

همه ما در اطراف خود با انسان هایی روبرو هستیم که گرچه اهل کتک کاری و دعوا نیستند و جنس خشونت شان متفاوت است. اما انسان هایی هستند که با توسل به قدرت جادویی کلمات و زخم زبان، اثر مخربی را روی روح و روان دیگران می گذارند. در این مقاله چند راهکار برای مواجهه اصولی تر با این شرایط گفته شده است.

بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

نگاهش به دور دست ها بود و در میان درختان با خودش حرف می زد؛ در حالیکه صدایش پر از اندوه بود، احساس تنهایی می کرد، انگار تنها ادم روی زمین بود. چشم هایش سرما خورده و از بی خوابی های مکرر گود افتاده بودند. گریه مشت شده بود توی گلویش. روی اشک هایش عینک …