بند افکار پوسیده را از پایت باز کن

نگاهش به دور دست ها بود و در میان درختان با خودش حرف می زد؛ در حالیکه صدایش پر از اندوه بود، احساس تنهایی می کرد، انگار تنها ادم روی زمین بود. چشم هایش سرما خورده و از بی خوابی های مکرر گود افتاده بودند. گریه مشت شده بود توی گلویش. روی اشک هایش عینک …

کاش حرف زدن بلد نبودیم

ما ادم ها حرف های زیادی در دلمان داریم، هر وقت کسی را می بینیم دلمان می خواهد گوش هایش را حداقل برای ساعتی در اختیار ما بگذارد تا خالی شویم از انباشت های ذهنی، روحی و فکری. خالی شویم از تمام آنچه که روی دلمان سنگینی می کند و با حرف زدن حال دلمان …

به ساز دل بچه هایم می رقصم

بعضی روزها که نمی رسم کتاب بخونم یا بنویسم، احساس می کنم چیزی شبیه بغض ته گلوم گیر کرده، اذیتم می کنه و اجازه نمیده صدای خنده های از ته دلم رو بشنوم. راستش انگار یاد گرفتم عادت کردم که بهترین لالایی برای آروم کردن دل بی قرارم پناه بردن به یه خلوت و خوندن …

از شادی فرار می کنم

  نمیدانم برای شما هم پیش آمده که درست وسط یک ضیافت و مهمانی که همه در حال خوشحالی کردن هستند، وجودتان مملو از غصه شود؟ خودتان را بردارید و به گوشه ای پناه ببرید و در خلوت گونه هایتان را میهمان قطرات اشک نامیمونی بکنید که اصرار دارند، باشند. شاید در این میان کسی …

سفر اجباری من

دیروز از آن روزهای طلایی برای من بود طلایی از آن جهت که‌ به یک سفر اجباری، پر از هیجان، استرس، شادی و غم‌، دعوت شدم. به یک کتابفروشی صاحب نام که پر بود از کتابهایی که من دوستشان داشتم و دلم برای دیدن دوباره آنها تنگ شده بود. آنها هم از دیدن من جا …

چرا به بن بست می خوریم؟

همه‌ ما دوست داریم از ثانیه به ثانیه های زندگی مان استفاده بهینه کنیم و زمان را مثل بچه‌ حرف گوش کن چنان در اختیار داشته باشیم که فقط برای ما و به خاطر ما و در جهت آرزوهای ریز و درشت ما بتازد‌   خودم را می گویم که بارها و بارها برای شروعی …

تصمیمات من

امروز با خودم‌ عهدی بستم. تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصمیم بزرگ نگیرم. قدم به قدم جلو بروم و آهسته اهسته سقف آرزوهایم را بشکافم و از آبی آسمان لذت ببرم. هر وقت فکر بزرگی در سرم داشتم. قیل و قال آن پشت صدای غرورم محکوم به نشنیدن شد. رویایم را پشت سر و صداهایی …

مشکلات را جدی نگیریم!

هر کدوم‌ از ما یه روزهای سخت داشتیم که حس کردیم، رسیدیم به ته خط مشکلمون خیلی بزرگه و کاری از دستمون بر نمیاد نا امید شدیم و فکر کردیم حتما از این غصه می میریم اما؛ حالا کافیه یه نگاهی به پشت سرمون بیندازیم و مشکلاتی رو که پشت سر گذاشتیم، به خاطر بیاریم …

دوست خوبم خدا

خدایا خوشحالم که همیشه هستی. مرخصی نمی روی و مرا لحظه ای به حال خودم رها نمی کنی هر زمان که به وقت دلم به تو تلفن می کنم منتظرم نمی گذاری و خیلی زود خودت جوابم را می دهی و حواله ام نمی کنی به زمانی دیگر! صدای ممتد بوق تلفن آرامم می کند …

داستان من

کوچکتر که بودم. نوشتن انشای بچه ها برام بهترین تفریح بود.‌ نمی دونستم چرا؟ اما وقتی یه نفر ازم می خواست که براش بنویسم واقعا خوشحال می شدم بدون هیچ انقلت و بهونه ای قبول می کردم تازه خیلی وقت ها لقمه نون و پنیرم رو هم بهش می دادم. چون اگه قرار بود، بنویسم. …