اندوه به‌ یاد‌ماندنی

می‌شناختمش. شهره بود به محکم بودن که هیچ طوفانی نمی‌توانست خاطر آرامش را بهم بریزد؛ مثل سنگ وسط رودخانه که هیچ سیلی نمی‌توانست تکانش بدهد.   وقتی حرف می‌زد قدرت و غرور پدرانه از دهانش بیرون می‌ریخت و کسی جرات نداشت کلامش را قطع کند. شیرین حرف می‌زد و همه لذت می‌بردیم. نفسم به نفسش…Continue reading اندوه به‌ یاد‌ماندنی

قهوه تلخ

در کافه نشسته بودم و به یک فنجان قهوه بی‌مزه چشم دوخته بودم. با خودم فکر میکردم اگر به جای قهوه یک کتاب مزخرف در دستم بود اولین عکس العمل چه بود؟! شاید زیر باران روی نیمکت چوبی برای رهگذر بعدی جا می‌گذاشتم… !