تجربه تازه من از نوشتن

به تصویر کشیدن ساعات صبحگاهی من و تلاشم برای نوشتن که با شنیدن یک پادکست از جناب شاهین کلانتری و نقل قولی از نویسنده بزرگ آلمانی فرید ریش در ذهنم جرقه خورد!

روز‌های آخر میهمانی

روزهای اخر ضیافت الهی است و نفس ثانیه‌ها به شماره افتاده.
دلتنگی چنبره زده بر گلویم و هزاران افسوس دامن دلم را گرفته و رهایم نمی‌کنند.
کاش بیشتر قدر شب‌های قدر و مناجات یواشکی و درد‌و‌دلهای دو‌نفره با خدا را می‌دانستم.

خدایا این بنده گناهکار را ببخش و به مهر نگاهی میهمانم کن که تو همه دار‌و‌ندار‌منی و من بی‌ تو به جایی نمی‌رسم …!

روزی که متفاوت شد

دیروز خیلی تقلا کردم تا بنویسم. طبق برنامه ریزی پیش ببرم. اما کلمه ها متواری شدن و دخترم ناغافل از راه رسید و روز من گرچه متفاوت اما بهتر از برنامه ریزی خودم پیش رفت .

خیالی که با من قهر کرد!

این روز نوشت من در مورد خیال زود رنج و بازی گوشم است که هر وقت سودای آمدن و بودن به سرش می زند، باید در کنارش باشم و در دنیایش قدم بزنم وگرنه خیلی زود خاطره بودنش از خاطرم محو می شود!

خاطرات گره خورده به عید

خاطرات و دلخوشی های سالهای کودکی که با آمدن بهار در خاطرم زنده شد. شست و شوی قالی ها و خانه تکانی و یاد مادربزرگم که دیگر در میان ما نیست. یادش بخیر از چادر مادرم آویزان می‌شدم تا اول لباس نو برای من بخرد و…

خرید عید

چند روزی بیشتر به اولین بهار قرن نمانده و دلتنگی ها با شکل و شمایل جدیدتری در کلبه دلمان لانه کرده اند. رفتن به خیابان ها و بدون ترس از کرونا لای جمعیت گم شدن، حسرتی است که این روزها درگیر آن شده ایم و لذت های کوچک و معمول راهم از خودمان دریغ کرده ایم و دلتنگ شادی های کوچک و دم دستی اسفند ماه گذر ثانیه ها را رصد می کنیم…!

دلتنگی تمام نشدنی…!

دلنوشته ای از جنس دلتنگی که انگار قرار نیست هیچوقت تمام شود و تا دنیا دنیاست بر روی دلت سنگینی می کند…!

خانه ی دوست

سلام ای بهترینِ زمین و زمان سلام ای آقای من سلام‌ ای جان‌ جهان انتظار تو انتظار شیرینی است که دوستش دارم و عشق تو عشق بی نظیری است که مرا بس است هر بار دلتنگی هایم را مرور می کنم تو را در حوالی دلم احساس می کنم هنوز هم به رسم گذشته وقتی …
ادامه ی نوشته خانه ی دوست

چه وقت هایی می نویسم؟

در این متن به وقت نوشتن و حال خوبی که موقع نوشتن، نصیب نویسنده می شود، پرداختم و اینکه بهتر است وقتی بنویسیم که دلمان می خواهد و عطش نوشتن در ما به اوج رسیده و بی توجه به زمان قراردادی که با طلوع و غروب خورشید تفسیر می شود، بنویسیم تا خالی شویم از تفکرات و انباشت های ذهنی که ما را در حصار خود گرفته اند. خلاصه اینکه نوشتن وقت مشخصی ندارد.

رویای شیرین فردا

دیدن دوست و همکاری قدیمی که باعث زنده شدن خاطراتی می شود که بخشی از ذهن ما را به خود اختصاص داده اند.
لحظات خوش که البته مرا به این وا می دارد که آینده چند سال بعد را برای خودم با یک اصول تعریف شده و بر مبنای مهارت هایم بنویسم. برای خودم مسیری را تعیین کنم تا فردا از بودن در فردای خودم لذت ببرم